ن و القلم
قلم معجزه الهي(قسم به سطر سطر نوشته ها)
بی تابمان نکند. حواسمان پرت شود که بساط محفل انس با خوبانش در سحرها برچیده شد برای آنهایی که باید ندای سحر را از تلویزیون و از سر سفره سحری درک می کردند متوجه نشویم که فرشتگان عرش به یکباره بعد از طلوع فطر بال هایشان را از زمین بر می چینند و به عرش نزد خدا بازمی گردند. نفهمیم که زنجیرهای اسارت را از پاهای شیطان بازکردند و درهای جهنم را هم! خوابمان ببرد و دوباره منتظر تلنگری باشیم تا ماه رمضان سال بعد بیاید وبیدارمان کند رمضان ای مهربان ماه خدا ای ماه شور و شعور دینداری و ای لحظات تقرب به خدای رحمان خدا حافظ خداحافظ ای ماه باران رحمت الهی خداحافظ ای نور چشم مومنان و سلام بر عید فطر قاصدک: به همه اعلام می کنم که سکوتم نه نشان از ندیدن است بلکه نشان از خوب دیدن است با تمام احترام و ارزشی که برای ساحت معنوی و مقدس ن والقلم قائلم نمی توانم دردهایی را که از معضلات اجتماعی این جامعه به حساب می آید و دور وبرم را پر کرده را مطرح نکنم.اخر قاصدک هم از همین جامعه است !
توجه : این یک داستان نیست این همین واقعیتی است که زیر پوست این شهر به آرامی اتفاق افتاده است بازهم می افتد! سارا: چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟ مامانت یا بابات چیزی بهت گفتن؟ مبینا:نه بابا !ولم کن بزارتو حال خودم باشم سارا: آخه چی شده ؟ یه دقیقه این هدفون رو از تو گوشت دربیار ببینم چه مرگته؟مامانت می گه الان چند روزه که تو اتاق خودتو حبس کردی نه غذایی نه سلامی نه علیکی نه بیرونی نه تفریحی مبینا :( اشک و ناله) بهروز هفته ی پیش بهم اس داد که با یکی دیگه دوست شدم و دیگه از تو خوشم نمی یاد!! سارا: غلط کرده پسره ی پاپتی.... مبینا: هووووووووی به عشقم توهین نکن!! اصلا برو بیرون نمی خوام باهات صحبت کنم . برو خونتون سارا: لیاقتت همینیه که به سرت اومده . اصلا این پسره بی ریخت بی سواد لات اصلا ارزش عشق تو رو داشت؟؟ مبینا : تو چه می فهمی عشق یعنی چی ؟ من می شناسمش اون می خواد حرصمو در بیاره تا بهش بگم دوستش دارم اخه آخرین بار تو کافی شاپ ازم خواست شب برم پیشش من قبول نکردم و مثلاقهر کردم ....(گریه و اشکهای پی در پی) سارا: ای احمق اون می خواد ازت سو استفاده کنه !چرا نمی فهمی ؟می دونی اگه می رفتی الان چه بلایی سرت اومده بود. پدر و مادرت چه گناهی کردن که می خوای با آبروشون بازی کنی ؟ مبینا: من نمی خوام از دستش بدم. نمی تونم دختر دیگه ای رو کنارش ببینم. سارا: به درک !پسره الوات...بزار بره همون جایی که ازش اومده تو فکر می کنی فقط با تو بوده؟ قول می دم که غیر از تو با صد نفر دیگه هم تا حالا بوده!!چقدر ساده ای خوب شد نرفتی خوب شد بهم گفتی...منو نگاه کن ! چشاتو باز کن
پ.ن :این دفعه پی نوشت مهمتر از متنه !! چی شد که ما به اینجا رسیدیم ؟کجای کار می لنگه ؟کی مقصره؟ جامعه ؟ خانواده؟ وسایل ارتباط جمعی عصر جدید؟ دشمنان شرق و غرب؟ سعی می کنم بازهم بنویسم. و از شما دوستان هم می خوام که از نظرات ارزشمند خودتون دریغ نکنید. می دونم که صد در صد شما هم با یکی یا چند مورد مشابه در باره این موضوع برخورد داشتید چه خانواده ها که از هم نگسستند ؟ چه فرزندان طلاقی که از این آسیب اجتماعی به جامعه تحویل داده نشدند؟ چه دخترانی که دامان پاکشان آلوده نشد ؟ چه پسرانی که دست به خودکشی نزدند و یا سر از بزهکاریو اعتیاد و .. درنیاوردند!چه پدران و مادرانی که از غصه عواقب این معضلات از دنیا نرفتند! از محضر مولا حجه ابن الحسن (عج)عذر می خواهم و می خواهم که به بعنوان یک وظیفه این کم را از من بپذیرد. اون وقتها که ده سالم بود بین درختهای زردآلو و گیلاس باغ همیشه دنبال قاصدک بودم تا اونو فوت کنم و پرواز کردن قاصدکهاش رو از لابه لای علفها و برگها که خیلی آروم به طرف آسمون می رفتند رو به تماشا بنشینم کارم همیشه دراز کشیدن روی علفها بود و تماشا کردن برگهای در هم تنیده درختان و چشمک زدن اشعه های خورشید از لابه لای برگهاوهو هوی نسیم که اونها رو پیش جشمم به رقص در می اورد. من عاشق صدای دارکوبی بودم که از دور نوکش رو مدام به تنه درختی می کوبید تا بلکه کرمی گیرش بیاد من عاشق صدای موتور کمباینی بودم که اون دور ها دورتر از باغ پدربزرگ داشت توی مزرعه گندم کار می کرد من عاشق صدای نهر آبی بودم که از جلو در باغ رد می شد و گاهی هم وارد مرزهای توی باغ می شد. کارم همیشه از زیر کار در رفتن بود. اخه ما می رفتیم باغ تا زردآلوها رو جمع کنیم و برگه کنیم و بچینیم ته طبق ها و بعدشم توی کوره تا با گوگرد دود بخورن و بعدش می چیدیمشون یه گوشه تا خشک بشن و اون وقت پدر بزرگ اونها رو با کمک نوه هاش از ته طبق ها جدا می کرد و توی بازار می فروخت من همیشه کارم دنبال پروانه ها دویدن بود. یادمه سند یک درخت رو به نام خودم زده بودم و بعد از ورود به باغ یکسره می رفتم پیشش و باهاش حرف می زدم یادمه بهش می گفتم تو باید بیشتر از بقیه درختها زردآلو بدی تا منو جلو پدر بزرگ رو سفید کنی یادمه می رفتم روی تنه اش می نشستمو صمغ های اون می کندمو می خوردم چه روزهایی بود! چه باغی! چه شادی کودکانه ای! ای کاش دوباره تکرار می شد حالا دیگه نه باغی هست و نه پدربزرگی!روحش شاد علت نوشتن این پست این بود که زیادی این روزا از مرگ و میر حرف زدم و قاصدک اصلا روحیه ی اونطوری نداره. این پست هم گواه حرفام دوست دارم حال وهوای دلگیر دوستانم رو هم تغییر بدم . این کارو زیاد در دنیای واقعی انجام می دم می ترسم بنویسم باغ پدربزرگ قسمت اول که بعضی شاکی بشن و بگن همه پستهات سریالی شده که!!حالا تاقسمت بعدیش کی باشه الله اعلم یه نکته روانشناسانه هم بگم.(یه سرفه عالمانه) خوبه انسان برای شاد کردن و حرکت به جلوی خودش منتظر برنامه یا تفریح یا مسافرتی نباشه. بلکه خودش باید شادی خودش رو فراهم کنه من که برام زیاد پیش آمده علی الخصوص روزهای پنجشنبه و جمعه حالا اینکه اون موقع روح اون عزیز از دست رفته سراغ آدم میاد یا نه دلیل روایی براش ندارم یعنی من تا به حال به همچین حدیثی برنخوردم البته چرا در مورد اینکه ارواح مردگان در پنجشنبه و جمعه آزادن چیزایی شنیدم اما اینکه یک اتفاق ویا شباهت یا پیش آمدی مثل جمع شدن سر سفره یکی از بازماندگان باعث شده که یاد اون عزیز زنده بشه این هم می تونه از عنایت خدا باشه اما در عالم ماورا یا ملکوت یا غیب روح اون مرحوم به امر خداوند برای چی سراغ ما میاد یا چه انتظاری داره یا اصلا یاد او افتادن دست خودمونه یا علتش حضور روح اون عزیزه سوالهاییه که هنوز براش جوابی پیدا نکردم باید برم سراغ احادیث اما چرا این پست رو نوشتم عرضم اینه که این دهه آخر که پیامبر گرامی صلوات الله علیه و آله بسترشون رو جمع می کردند و شبها نمی خوابیدند ماهم با تاسی به ایشون حداقل دلمون برای امواتمون هم بسوزه که دیگه طومار فرصت شبهای قدرو دهه آخر ماه رمضون ازشون سلب شده و به شدت نیازمند فاتحه و خیرات و یادآوری و ختم سوره ای هستند براشون دعا کنیم
پ.ن راهپیمایی امروزتون مورد رضای حق و باعث آزادی قدس شریف بشه انشالله برای روح پدر بزرگ و مادربزرگم یک صلوات هم بفرستید قاصدک رو شرمنده محبت و لطف خودتان کردید حدیث و روایت اگه در پاسخ به این ابهامات من داشتید با ذکر منبع برام بنویسیدبازم ممنونتون می شم امیدوارم این پست رو به حساب تبلیغ یکی از سریالهایی که در این شبهای مبارک از تلویزیون پخش می شه نگذارید.اما چه کنیم دیگه ما طلبه ها اگه بخواهیم مردم رو پای حرفامون بنوشنیم مجبور می شیم یک ذره جو زده هم بشیم مولای من خیلی وقته که این وبلاگ دل تنگ درد دل با توئه اما چرا نمی نوشت پستی ؟ جرا بلد نیست حرف عاشقانه ؟ اینها همه از نظر من نشان از این دارد که بله عشق بازی و درد دل کردن و حرف دل نوشتن هم برای تو باید به اذن تو باشد!! خیلی وقته که قاصدک این وبلاگ کاسه اش خالی شده و دعا می کند یه جایی قاطی خوبیها و خوبها بشه تا شاید صدقه سر اونها یک نیم نگاهی هم به دل تاریکش بیندازی اینجا به وسعت شبهای قدری که گذشت دلم برایت تنگ است و لحظه به لحظه دنبال بهانه ای می گردد که در فراق تو گریه کند اما آقای من از من بر نمی آید که به وسعت عشق باتو حرف بزنم اما به اندازه قلم ناتوانم که می توانم آی ایها الناس این قاصدک دلش بهانه مولا می کند و کدر از گناهانش چطور به او التماس دعا می گویید؟ آی ایها الناس اگر آبرویی دارد آن هم از صدقه سر سربازی مولاست خو دش هیچ چیزی بارش نیست بگویمتان که دلم آرام بگیرد شاید بگویمتان که قاصدک همه چیزش را از مولایش عاریه و بعضی هم هدیه گرفته است باز هم بگویمتان؟ دیدی مولای من؟ بازهم نتوانستم حرف عاشقانه بزنم![]()
![]()
![]()
![]()
تا دل مردم رو باخودمون همراه کنیم و ته این کار حرف خودمونو به کرسی بنشونیم
| Design By : Night Melody |



